نوامبر 27, 2009 بدست باران
پست اول :
چند هفته پیش وقتی داشتم اخبار صدای آمریکا رو می دیدم.چشمم تو زیر نویس تصویر به عبارت”قانونی بودن ازدواج همجنس گرایان”افتاد کلی شاد شدم اما زیر نویس سریع رد شد و نفهمیدم موضوع چی بود .دیگه اخبار رو بی خیال شده بودم فقط تو زیر نویس تصویر دنبال اون خبر می گشتم .بلا خره بعد کلی خیره شدن اون خبر زیر نویس شد :
“مردم ایالت مین آمریکا به لغو قانونی بودن ازدواج همجنس گرایان رای دادند “
…..
دقیقا کی همجنس گرایان ایالت مین آمریکا به قانونی بودن ازدواج استریت های اون ایالت رای دادند که حالا بر عکسش انجام می شه؟
باید برای زندگی مشترک داشتن دو آدم رای گیری انجام بشه؟
تو فیلم کوهستان بروک بک یه دیالوگ مشهور هست:
“It’s nobody’s business but ours.”
اگه فقط این جمله رو تمام استریت ها می فهمیدند شاید 17 می هم یه روز عادی می بود مثله بقیه روز ها.
——————————————————————————————————————————————
پست دوم:
صدای خندمون تو راهروها اکو می شه تا همه ی دنیا بفهمند که شاد ترین و شر ترین اکیپ دخترهای دانشگاه باز به هم افتادند .حتی بهانه برای خندیدن مثل باز بودن زیپ شلوار استاد یا عبارت های پشت در دستشویی لازم نیست.
همه چیز می تونه قه قه آور باشه حتی حراست که می یاد و کارتت رو می گیره واسه بلند خندیدن.
در حالی که دارم ادای استاد آخوندمون رو موقع چشم چرونی در می آرم و یه لبخند گنده مسخره رو لبم ه در سلف دختر ها رو باز می کنم……..
اونجا …اون گوشه سالن ….یه آشنا نشسته.یه همجنس….
نگاهمون نا خواسته به هم می افته و باز همه چیز یخ می زنه.
همه چیز بی معنا و مسخره می شه حتی خودش حتی نگاهش.
صدای خنده بقیه و حتی حرف زدن خودم محوه و توی بک گراند ذهنم داره پخش می شه.
شخصی نوشتن تو این وبلاگ رو دوست ندارم ادامه این پست رو نمی نویسم.گرچه ادامه ای هم نداره یعنی هیچ وقت نداشته.
ارسال شده در Uncategorized | 3 نظرات »
نوامبر 11, 2009 بدست باران
حق ادامه ی زندگی گرفته می شه .
برای لذتی که طرفین درش راضی بودند.
هرگز نشنیدم از خبر محاکمه ی شوهری که به جسم و روح زنش پشت در های بسته تجاوز می کنه .
هم جنس گرایان بالای دار می روند با حکم قانون.
قانونی که بوی تعفن می ده :
برای اثبات حکم لواط اگر شاهدی نباشه یا اعترافی صورت نگیره در مجرای معقدی مرد مفعول به دنبال سند اثبات آمیزش دو مرد می گردند …این زننده ترین رفتار نیست؟
رفتار جنسی خصوصی ترین رفتار بشره.
حکم صادر کردن در مورد این خصوصی ترین رفتار عین تجاوز نیست؟؟
کی می تونه به من بگه که احساسات و تمایلم جرم ه
وقتی از هر چیزه دیگه ای تو دنیا برام زیبا تر و آرامش بخش تر بود؟
بلاخره روزی نسلی از مردم ایران
تعصب رو برای همیشه کنار می گزارند
شاد خواهند زیست و اجازه شاد زیستن به سایرین می دهند
اون روز هر انسانی که در حکومت مستبد امروز ایران به جرم همجنس گرایی اعدام شده
دلیلی می شه برای اثبات غیر انسانی بودن نظام جمهوری اس/لامی .
اون روز خواهد آمد حتی اگر تمام هموفوب های جهان در ایران لشکر کشی کنند.
ارسال شده در Uncategorized | 11 نظرات »
نوامبر 6, 2009 بدست باران
توی میدان شوش تهران .کنار یک پاساژ دری سبز رنگ بود.بالای اون روی تابلوی رنگ و رورفته ای نوشته بودند خانه ی کودک…..
جلوش که زانو زدم و صورتم رو از نزدیک دید صدای شیر درآوورد و دندونای کثیفش رو نشونم داد.منم صدای شیر درآوردم دوتایی واسه چند دقیقه غرش کردیم.دختر بود.شاید هفت ساله .چشمای درشت سیاه باموهای قهوه ای یه بلوز کهنه تنش بود و صورتش کثیف بود .یه دفعه ازم پرسید :
-تو شوهر کردی؟
می دونستم موقع حرف زدن باهاش باید مراقب بود.ولی دلم می خواست باهام حرف بزنه.چقدر جمله ها رو عصبی می گفت .گفتم :نه…تو می خوای شوهرم بدی؟
-آبجیم شوهر کرد.نیستش.کراکی شوهرش.می گه می زنه…
بچه اون سنی کراک می دونه چیه؟آره چرا که نه؟وقتی فقر باشه وقتی گشنگی باشه چرا که نه؟نباید جلوشون گریه کرد یا حتی اجازه بدی فکر کنن احساس ترحم داری نسبت بهشون.ولی مگه می شه؟
می دونم شاید اون قصه رو برای جلب توجه یه عده دیگم گفته.اما چه اهمیتی داره مگه از رو چشماش نمی شه فهمید چقدر زندگی براش سخت بوده؟ دروغ و راست تو حرفاش از حقیقت سیاه فقر ه.
می گن مادر شدن حس خوبی ه.حس خوب؟؟؟…
یه زن ..یه مرد…یه شب….که تو اون شب حداقل یکیشون چند ساعتی خوشه.بی خیال اینکه فردا چی باید خورد و…
نه ماه بعد یه بچه…یه بچه که جلو من وایساده و از کراک می گه.مادر شدن حس خوبی ه؟
یاد خودم تو اون سن می افتم …یاد دوستم که 12 میلیون برای اپلاسیون موهای زاید بدنش خرج کرده.
خانه ی کودک به دلیل نداشتن حمایت های مالی تعطیل ه.
ارسال شده در Uncategorized | برچسبها خانه کودک | 6 نظرات »
اکتبر 16, 2009 بدست باران
“با این وضع مو و مقنعه خیال کردی کجا اومدی؟کارت دانشجوییت رو بده ببیینم….از فردا که نزاشتم پاتو بزاری تو دانشگاه حالیت می شه”
این جمله رو اولین روز دانشگاه ترم 1 یعنی اولین روز تجربه دانشجوییم بهم گفتن!تو ذوقم خورد یه کم ولی خب زندگی تو جامعه اصلامی این حسن رو داره که به خیلی چیزا عادتت می ده .
تو دبیرستان یه کم فرق داشت.موقع خارج شدن از مدرسه و سوار سرویس شدن همینطور که با دوستام تو سر و کله هم می زدیم یه دفعه از پشت سر یه چیزی یقه مانتوم رو می گرفت همینطور برعکس تا تو دفتر می کشوند.تو دفتر یک ساعت روضه می شنیدم از سر دلسوزی(!)که بله مردها با همین مو بیرون گذاشتن و مانتو کوتاه که تحریک می شن.
اولین بار که شنیدم این رو با نیش باز پرسیدم :واقعا؟؟؟ناظممون یه جوری نگام کرد که یعنی کوفت اون نیشت رو ببند.
البته این جمله رو تو دانشگاه هم باورتون بشه یا نه از حراست زیاد شنیدم.
خلاصه من که اینطور فهمیدم که در ساخت پورن ها عجب اشتباهی می کنند.مانتو کوتاه و مقداری موی سر( به خصوص اگه از زیر مقنعه معلوم باشه)مردای استریت رو چه تحریکی که نمی کنه!
البته بخشی از سخن گرانقدر ره بر کبیر انقلاب که با افتخار در کتب دانشگاهی به عنوان سخنی از چهره مقدس جمحوری اصلامی آمده خود گواه در صد تحریک پذیری مردان مقدس قشرروهانیت است:
“اگر تمام زنان شهری را به یک مرد دهند آن مرد چشم به زنان شهر دیگر دارد و اگرتمام زنان یک کشور را به او دهند باز زنان کشور های دیگر را می خواهد.”
واقعا درود بر…مبارک شان که انقدر میل به فعالیت دارد.
ارسال شده در Uncategorized | 9 نظرات »
سپتامبر 27, 2009 بدست باران
پیش نوشت :تو این پست قرار نیست کلینکس دستم بگیرم از غم فراق یار بگم یا خط و خال معشوق رو توصیف کنم یا احیانا رنگ رژ لبش رو به رنگ چیز خاصی تشبیه کنم.چون کلااین چیزا به من نمی یاد وهم چنین فاز”آی یار جان کجایی؟من بی تو می میرم”رو هم خیلی وقته باران خانم پاسش کرده.
هم چنین قرار نیست به این سوال پاسخ بدم که چرا بین اون همه پسر شاخ شمشادو رنگ و وارنگ ملقب به “دوست پسر”عشق زندگیم یه همجنسم شد.(به طور ضمنی بگم که تقصیر من نیست که پسرای استریت فکر می کنن همه دخترا با یه گردن بند(قلاده) طلا یا “عاشقتم” گفتن به مرحله غایی (اصطلاحا)”خر شدن” می رسند حداقل ما که نرسیدیم)
برای پیش نیاز هم همین چند خط کافیه :
“یه روز یه دختر مو مشکی که فکر می کرد تایپش مردای بلوند لوپ گلی چشم آبی اند (اما همه بی افاش از دم مشکی بودن
)عاشق یه دختر مو مشکی دیگه شد.اون عشق خیلی وقته به ف… رفته اما دختر مو مشکی اولیه دست خودش نیست ولی هنوز اقامت داره تو صحرای کربلا.(تا آخر این پست می گم که این با اون فاز مذکور فرق می کنه)
عشق ترشع غدد یا هرچی…
اول که طرف رو می بینی ممکنه فقط فکر کنی “خب…خوشگله”یا”چه قیافه با مزه ای داره”یا حتی بدت بیاد ازش.این مرحله تو همون زمان حتی تا مدتی بعد تر هم چندان مهم نیست اما تو مراحل نزدیک به آخر مدام شما بر می گردید بهش و آرزو می کنید کاش تو همین مرحله شما مرده بودید یا “عدم” حضور داشتید یا هرچی…
تو مرحله دوم شما به دلایلی مجبور می شید مدتی رو با طرف بگذرونید که حتی می تونه در حد تحمل کردنش باشه. شما ممکنه ته اشتراک باشید با هم یا نه متفاوت باشید از لحاظ روحی.اما بلاخره یه جایی تو این مرحله اون نقطه اشتراک ها رو می آد که متاسفانه با هاش یه چیزای دیگه ای هم رو می آد.
تو مرحله سوم شما پیش طرف نیستید اما نمی دونید چرا همین که به طور اتفاقی به طرف فکر می کنید یه لبخند ابلهانه” گوفی وار” رو لباتون شکل می گیره.بعد که می بینیدش بازم نمی دونید چرااما وقتی به طور اتفاقی دستهاش رو لمس می کنید فکر می کنید یا اون تب داره یا دمای هوا افزایش ناگهانی داشته که اگه عاقل باشید تو همین مرحله باید ترمز رو تا ته بکشید اگه یه لحظه تردید کنید شرمندتونم تو مرحله بعد ته دره اید.
تو مرحله چهارم شما متوجه شدید که یه جای کار می لنگه.سعی می کنید واسه احساس تون بهانه جور کنید و واسه رابطه تون اسم بزارید یا کلا انکار کنیدهمه چیز رو.اما کار از کار گذشته حالا دیگه نفس کشیدن شما دلیلش یه آدم ه.همه سال های زندگیتون رو حاضرید فدای یک ثانیه با طرف بودن کنید.اون آدم برای شما دیگه نه فقط یه آدم دیگه ست.اون آدم براتون شب ه روزه هواست آسمونه خورشیده ماهه ستارست .بند کفش اون آدم براتون قداست تمام کتب آسمانی رو یکجا داره.صدای اون آدم گل بانگ ملا ئکه است و شما که تا دیروز عشق و عاشقی رو شوخی می دونستین حالا با صدای عرعر خرهم به افق نگاه می کنید و یاد معشوق می افتین.
مرحله پنجم از لحاظ تئوری مرحله آخره.چون هیچ جوابی واسه چرا باید بی “او” ادامه داد ندارین تیغ رو رگتون می زارید و بای بای…..
****مرحله ششم***
این مرحله در واقع مرحله نیست بیش تر حالت عرفانی داره یه چیزی تو مایه های فنا یا رسیدن به نیروانا(خاموشی مطلق)ه.ممکن این سوال مطرح شه که تو مرحله قبل که ما مردیم پس این مرحله دیگه چیه؟خوب جوابش اینه که فرق چندانی نداره چه مرده باشیم چه به موقع رسونده باشنمون بیمارستان کلا شما یه کم فرق کردید.نه اون احساس هست و نه نیست.شما کلا نسبت به اون آدم فیریز شدید.چیزی حس نمی کنید در مورد خودتون و احساستون هم همینطوره. کاملا بی حسید. مثل خلسه عرفا با این تفاوت که شما چیزی کشف نمی کنید فقط(اگر هنوز زنده اید)ادامه می دهید نمی پرسید “چرا؟”چون دیگه شما در حالتی هستید که پرسش و جواب بی معناست شما در خلسه کاملید!
صبح ها از خواب بیدار می شوید ورزش می کنید حرف می زنید راه می روید می خندید سیگار می کشید سکس دارید کار می کنید وبلاگ می نویسید وبلاگ می خوانید می خوابید رای می دهید شعار می دهید… حتی دوباره عاشق می شوید و عشق قبلی تان را مسخره می کنید و در مراسم ازدواجش از همه شاد ترید پول دار می شوید روشن فکر می شوید کتاب می نویسید زندانی می شوید مشهور می شوید معتاد می شوید یا شاید هم نمی شوید …هرچی…
اما ته ته ذهنتان همیشه می دانید میلیارد ها سال نوری از همه چیز فاصله دارید.
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
سپتامبر 21, 2009 بدست باران
جمعه 27شهریور ,خیابان 16 آذر:
دست ها به علامت پیروزی بالا ست سیل عظیم مردم سبز جاری اند و شعار می دهند اکثرا جوانند.در دو طرف حاشیه ی خیابان عده ای حداقل با پوستر های تبلیغاتی دولت ایستاده اند از دیدن این جمع عظیم معترض به حکومت شوکه شدند بعضی هاشان به ایستادن و نگاه کردن غناعت کردند بعضی شعار :”موسوی اسراییل پیوند تان مبارک” را رو به جمعیت عظیم مردم سبز وسط خیابان فریاد می کنند که در بین شعار هایی مانند”نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران”اکثریت سبز گم می شود.به ردیف های کناری جمعیت که می روم صدای این حامیان حکومت را می شنوم. نمی دانم چرا اما بیش تر این ها در این خیابان گویا زنان هستند .زنانی با چادر سیاه که پوستر های تبلیغاتی دولت را مانند تکه ای از گوهر ناموسشان چنگ زده اند.پوستری که رویش تصویر بیت المقدس است گاهی چنان در مقابل جمعیت سبز می گیرندش که انگار با آن می خواهند بترسانند جمعیت را. برخی شان که عصبی تر شده اند جلو می آیند توهین می کنند یا می خواهند درگیر شوند. پیرزنی که انگار خیلی دیدن من عصبی اش کرده بود یک باره جلویم آمد . چادر سیاهش به دندان و در یک دستش پوستر بود و کف دست دیگرش را با منظور در مقابلم جلو عقب می برد.می شد حدس زد چه می خواهد بگوید :”خاک بر سرت”.
پیرمرد دیگری از پیاده رو خیابان علامت وی را برعکس کرده و با حرص نشانم می دهد.مادرم مرا می کشد می خواهد از این جمعیت کنار دور باشیم و وسط جمعیت که همه سبز اند برویم .پیرزنی که با دست خاک بر سرت را گفته بود و پیرمردی که” وی” برعکس نشانم داده بود را بین جمعیت میبینم با آستین ها بالا زده تا بالای آرنج لاک مشکی و حلقه بر انگشت شست علامت وی را برای آخرین بار جلوی هر دوشان می گیرم.پیر زن انگار جیغش در می آید. حتی صدای توهینش را هم نمی توان بین این جمعیت معترض شنید .
خیابان کارگر جنوبی :
باران که باریدن گرفت شعار ها تغییر کرد :”صلی علی محمد اشک خدا در آمد” , “سنگم اگر بباره جنبش ادامه داره”.
این جا خبری از طرفداران حکومت نیست انگار.همه سبز اند.علاوه بر چهره های شاخص درود بر شخصیت های حامی مردم مثل صانع-ی یا منتظ-ری داده می شود.فریاد ها یکدست و منظم اند و جمعیت آرام حرکت می کند اما ناگهان از روبرو انگار حمله می کنند مردم به هم فشرده می شوند همه می خواهند از این مهلکه بگریزند گاردی ها حمله کرده اند .مادرم به زمین می افتد کسی به رویش پرت شد.به صف اول نزدیک تر از آنچه فکر میکردم بودیم .باتوم مردی در هوا بالا رفت.مادرم زیر وزن مردی که همان مرد باتوم به دست هولش داده بود فریاد کشید.بیرون کشیدمش اما کنترلی بر صدا و فریادم ندارم توی صورت آن مرد لباس شخصی که باتومش هنوز در هواست فریاد می زنم :وحشی !
روی ساعدم باتومش پایین می آید دومی بر پشت بازویم.کسی از پشت سرم فریاد می زند : اسل/ا م تون اینه؟؟ این هم مثله ناموس خودتون ه **.
اما مرد دیگری عصبی تر شده. ای من ری… به اس/لام.(از در گیری بعدی این چند نفربا گاردی ها چیزی نفهیدم).
جمعیت را پراکنده کردند.اما هنوز کنار خیابانیم جای ضربه روی ساعدم به شدت قرمز شده و ورم کرده اما حس وحشت بیش تر است . لباس شخصی دیگری با بی سیم با ماموری که نیروی انتظامی است نزدیکم می آید.تهدید کنان رو به مامور طوری که من بشنوم می گوید”این خانم رو بگیر”.
مامور نیروی انتظامی کاری نمی کند و مادرم دورم می کند همانطور که دور می شویم بر میگردم و لباس شخصی را نگاه می کنم هرگز از کسی انقدر بیزار نبوده ام.نگاه او نیز پر نفرت است.نمی دانم آیا پشت آن همه نفرتی که در نگاهم بود احساس افتخاری*** که داشتم را هم دید یا نه.
*:کل این پست صرفا مشاهدات شخصی من است .
** :این جمله قرار بود در حمایت من باشه اما اگر شرایط جز این بود توهین و تحقیر به خودم می دونستمش و با گویندش هم احتمالا بدجور دعوام می شد .
***:رهبران این جنبش سبز ایده آل نیستند.شعار ها ایده آل نیستند.مطلوب شان برایم ایده آل نیست اما افتخار من برای هم صدا شدن با جماعتیست که راضی به ویرانه تر شدن نیستند.
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
سپتامبر 15, 2009 بدست باران
دکمه استاپ کرنومتر رو که زدم از دیواره استخر بالا رفتم لبه ی اون نشستم .هنوز نفس نفس می زدم که چشمم بهش افتاد. چند متر دور تر بود میله کناری رو یک دستی گرفته بود سعی داشت تعادل داشته باشه اما صورت زیبا دوست داشتنیش مدام توی آب بالا و پایین می رفت نگاهم نا خوداگاه خیره بهش ماند.یک باره بی حرکت شد و به طرفم برگشت.هول شدم کاغذ و خودکار رو برداشتم و خودم رو با ثبت زمانم مشغول کردم سرم رو که از کاغذ بالا آووردم با یک لبخند میله رو گرفته بود و نزدیکم می شد.چون چیز بهتری برای گفتن نداشتم گفتم:
- مواظب باش اگه بفهمن ضعیفی شوتت می کنن اون ور.
- آره.خوب بلد نیستم یادم رفته .وقت داری کمکم کنی یه کم یادم بدی؟
توی آب پریدم.طبق قاعده ی جز در موارد ضروری به کسی دست نزن با فاصله ازش راهنماییش کردم اما برای فاصله گرفتن از دیواره میترسید دست هاش رو گرفتم و سعی کردم از کناره جداش کنم اما مدام زیر آب می رفت و کم کم داشت می ترسید . انگار زیر آب داشت کمک هم می خواست بازو هام رو دور کمرش حلقه کردم وپشتش رو به خودم چسبوندم و تو گوشش گفتم :
- مواظبتم.
از لبه جداش کردم وسط آب کشوندمش.
*****
چند دقیقه بعد وقتی از آب خارج می شدیم ازم پرسید :
- تو همیشه اینجایی؟مربی اینجا؟
خنده ام گرفت .
- یعنی انقدر خوب یادت دادم؟
-می شه شماره ام بدم بهت بعضی وقتا می خوای بیای اینجا بگی منم بیام بهم یاد بدی؟
-نمی دونم من معمولا اینجا نمی یام ولی خوب باشه.می یام میگیرم شمارتو ازت بعدا
از هم جداشدیم و قبل از این که دوباره ببینه من رو سریع تر از همه آماده شدم و از در خروجی بیرون رفتم.*
* یه قاعده هست که میگه پیش گیری بهتر از درمان ه البته یکی دیگم هست که می گه آدم از یه سوراخ مار دو بار نباید نیش بخوره.
ارسال شده در Uncategorized | 8 نظرات »
سپتامبر 12, 2009 بدست باران
وقتی 16-17 سالم بود دوست گی ی داشتم به نام میلاد.پسری که برای گرفتن دکترای مدریت وتدریس در دانشگاه به سوئد بازگشت من رو فروتی فلای صدا می کرد(بعد ها فهمیدم یعنی دختر ی که با گی ها بجوشد)هیچ وقت نفهمیدم با وجود اختلاف سنی زیاد مان چه چیزی ما رو چنین با هم صمیمی کرده بود .از جزیات روابط خصوصیش به من نمی گفت در واقع هرگز حرفی نمی زد که من معذب باشم در مقابلش اما برام از آدم ها میگفت از فلسفه میگفت از سیاست ازتنوع گرایش ها .میلاد بزرگ شده در کشور سوئد بود اما عاشق ایران .فارسی حرف زدنش با اینکه با مکث بود اما دلنشین و شیوا بود .چهره ای که میلاد از همجنس گرایی نشانم داد چیزی بود که بعدها از یافتن این گرایش در خودم(با آنکه نا خواسته بود)احساس خوبی پیدا کردم.میلاد همجنس گرایی را نه بهانه ای برای بی قید و بندی و نه صرفا رفتاری دیگر برای ارضا جنسی می دانست بلکه نوع دیگری از زندگی می خواندش.تصویری که از همجنس گرایی در ذهنم گذاشت نه یک انسان گیج و در پی اثبات خود به دیگران بلکه فردی بود باهوش مهربان و امید وار به آینده…شاید این ویژگی های میلاد نتیجه زندگی در جامعه ای بود با همان ویژگی ها اما درست یا غلط هنوز همجنس گرایان را انسان هایی با ویژگی های شخصیتی ارزشمند می دانم .کسانی که در ایران شاید هرگز مانند میلاد همجنس گرایی خود را افتخار خود نخوانند اما در مقابل تحقیر ها سکوت نمی کنند.
ارسال شده در Uncategorized | 19 نظرات »
سپتامبر 9, 2009 بدست باران
هم جنس گرایی شیر بود…مکیدند کودکان از سینه مادرانشان.
سیب بود….دید افتادنش را نیوتون.
صدا بود…فروغ گفت که می ماند.
عشق بود…هفت شهرش را عطار گشت.
خنده بود….شنیده شد در دانشگاه کلمبیا.
باران بود…بارید بر زمین خشکشان.
بوسه بود………نزدم بر گونه ات.
. . . .
همجنس گرایی غزل بود.تصنیف عارفانه بود.احساس شاعرانه بود.
عشق میان ما.راز من و تو بود…..
ارسال شده در Uncategorized | 4 نظرات »
سپتامبر 4, 2009 بدست باران
یک کامینگ آوت موفق یعنی وقتی که دوست همجنس 700 درصد استریتت لینک یه سایت پورن همجنس گرایی رو برات offبزاره به عنوان پیش کادوی تولدت*.
*:تقصیر دوستام ه که گاهی بد جور توهم خوش بخت بودن میزنم.
ارسال شده در Uncategorized | برچسبها کامینگ آوت | 6 نظرات »